پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(sobhekherad.ir)

فرهنگی بازنشسته دهدشتی و از چهره های سیاسی اجتماعی شهرستان با سرودن مثنوی بلندی به مشکلات اقتصادی اجتماعی این روزهای کشور که گریبانگیر مردم خصوصا جوانان شده پرداخت.

به گزارش“صبح خرد”، محمود منطقیان در مثنوی سروده شده گفتگوی طولانی جوانی جویای کار با پیری درمانده  که در واقع برخورد دو نسل می باشد را با تاکید به مشکلات فراوانی از قبیل دانشگاه،استخدام و مسکن و………………..به تصویر کشید.

هفت وادی دیگر
مردپیری سینه دیوار بود
کز گزند روزگاران خوار بود

دل شکسته،تن شکسته،پیر بود
دیگراو از زندگانی سیر بود

قوّت رفتن از او برخاسته
رو نقش رارنج دوران کاسته

گه نفس می زد و گاهی ناله ای
درجهان بی بهره ازسرمایه ای

تن نحیف وجامه پاره،قلب ریش.
ریخته برسینه اش انبوه ریش

گه نفس گه ناله و فریاد داشت
برلبان ازرنج پیری باد داشت.

ازبلای فقرجانش خسته بود
همچو مرغ بال و پربشکسته بود.

پای دیوار انتظار مرگ داشت.
برنیامد میوه ای از آنچه کاشت

یک جوانی کردا ند روی نظر
بوسه زدبرروی و بگرفتش ببر

گفت : پیری،عاقلی،فرزانه ای
عارف عهدی،دُری،دردانه ای

پرسشی دارم زحکمت ده جواب.
تاشوم از پاسخ تو کامیاب.

من زدانشگاه شدم فارع کنون
مدرکم لیسانس و هستم ذوالفنون.

هستم اکنون طالب راه کمال.
راه را بنما توای صاحب جمال

تودراین ره نکته ها آموختی
تودراین ره بال و پرها سوختی

ازکدامین وادیَم بایدگذشت
تابگیرم نیکبختی رابه دست؟

پیر ناگه چشم خود راباز کرد
باجوانک این چنین آغاز کرد:

باز گویم شرح این ره ای جوان
تا بیابی بهره ای شاید از آن.

هفت وادی پیشت آیدای پسر
تاشوی چون من،اگر داری جگر

هفت وادی هریک ازیک صعب تر.
جان ببازی گرتو باشی شیرنر.

وادی اول تورا خوف است پیش.
قلبها گردد دراینجا ریش ریش.

خوف سرگردانی وبی منزلی
خوف نان و مدرک بی حاصلی

خوف بیکاری و برهر در زدن
خوف جیب خالی وبرسرزدن

خوف پیری زودرس،درماندگی
خوف ازدیوانگی درزندگی.

وان دوم وادی تو را شغل است وکار.
اندراین وادی شوی حیران وزار.

گه بسوی “چپ “روی گاهی به راست.
روزها پرسه زدن کارشماست.

هست”پارتی”اندر اینجا کارساز
هرکه را”پارتی”است شد اوبی نیاز.

هرچه توپرسه زنی از بهرکار
لیک بی”پارتی”ندارد  اعتبار

بهر هرشغلی گزینش می کنند
درگزینش ازتو پرسش می کنند

هست پرسش ها دراین ره ای جوان
کزشگفتی بازمی ماند دهان

آزمون است و گزینش پیش روی.
لیک دراین ره کس و”پارتی” بجوی.

تاتوانی سوی ظاهر کن نظر
چون ز باطن کس نباشدباخبر

گربه کاری دست یازی ای جوان.
مزد آن کارت نباشد پول نان

هرچه را خواهی گران اندرگران
مال وراحت سهم ازمابهتران

هست دربازار کالارنگ رنگ
لیک ارزان نیست تا آیدبه چنگ.

وان سوم وادی که آید پیش راه،
ازدواج است ای جوان بی پناه.

چون که خواهی برگزینی همسری،
گرنداری پول،بس محنت بری

هرکه شددراین زمانه خواستگار.
گرنداردمال،گرددشرمسار.

دوره شیرین وفرهادی گذشت
نشنوی دیگرزمجنون سرگذشت.

دوره پُست است وماشین است وپول.
بسم الله عشق است وعهدماچوغول.

ابتدا از کارو مال آید سوال
بعد ازآن پاسخ دهندای خوش خیال.

آنچنان دارد هزینه ازدواج
که ازدواج افتاده ازکار و رواج

وامها باید گرفت ازبهر آن
وامهایی که بسوزد استخوان

ای بسا کزمَهریه نالان شدند
بهر آن درمانده و زندان شدند

فقرو بیکاری چه آمد درمیان
بس جدا گشتند از هم همسران

وادی چارم برادرمسکن است
که زبان ازگفتن آن الکن است

هم اجاره هم زمین باشدگران
ای دو صد فریاد ازاین بارگران.

هرکه بی خانه است او بیچاره است
درمیان شهر خود آواره است

وام مسکن بایدت تاخانه کرد
وامها بس خانه ها ویرانه کرد

بهر وام ازهفت خان بایدگذشت
بشنویدازوام گیران سرگذشت

چون گرفتی وام خودای بی خبر
خم شوی درزیر بارش ای پسر

چونکه تو از وام سازی خانه ای
زان بدهکاری شوی دیوانه ای

ای بسابی خانمان ودربدر
درمیان گور و کارتُن تاسحر

بعداز آن چون توشوی اولادمند
وادی پنجم رسد ای هوشمند

بیش فرزندی کندفقرت فزون
وزتهیدستی شوی خواروزبون

چونکه گردی صاحب فرزندوزن،
خرجهاآیدکه نایددرسخن

آن یکی کیف ازتوخواهد وآن کتاب
وان یکی پول ازتوخواهد وآن کباب.

آن دگرکفش ازتوخواهد وآن لباس.
وآن یکی گویدکه خواهم کالباس.

پول دکتر،پول دارو،پول نان
آن چنان باری که ناید درتوان

وای ازشهریه “آزاد”و”نور”
زین دوگشته زندگی تاریک و شور.

ازبرای زندگی هر روز وام
عاقبت این وامها گردند دام

چون فزون گردید اولادای پسر
روزگارت هرزمان تاریکتر.

گر شود فرزندبیش و مال کم
فقر بینی درزمانه دم به دم.

درششم وادی،فقر آید پدید
اندراین وادی بسی شیران بُرید.

چون درآمد اندک وخرجت فزون،
فقر آید بی گمان و چند و چون

چون که فقر آمد،زدل آرام رفت.
چون کبوتر که زسنگ ازبام رفت.

فقرچون آمد،سلامت را مجوی
مثل آبی که دگر ناید به جوی

جسم بیماراست و جان بیمارتر
هر زمان از فقر نالی زارتر

فقر چون آید رود ازدست کار
ای برادر فقر را تو کم مدار

فقر و رنج ودل پریشی همرهند
زندگی رادشمن دیرینه اند

فقرویران می کندهرخانه ای
خویش راباتوکند بیگانه ای

چونکه فقر آیدرود آزادگی
می کنی همچون خودی رابندگی.

ای بسا آدم که ازفقر و نیاز
دست کرده ازسرِ خواهش دراز

ناخوشیها را بسی ازفقردان
می گریز از فقر تاداری توان

فقردارد چهره های گونه گون
آدمی رامی کند خوار و زبون

فقرگه درفکر و آن نادانی است
گاه درمال است وآن ناداری است.

فقر را ریشه است وچون آیدپدید،
ازوجودش صدپریشانی رسید.

فقرگه ازآز و ظلم وکاهلی است،
گاه هم ازفکروخیال باطلی است.

خانه فقرای خدا ویران شود
کاینچنین هردم بلای جان شود.

هست هفتم، وادی مرگ وفنا
پای دیواراُفتی آخر،همچوما

عاقبت بیماروپیروناتوان
این چنین اُفتی، توباقدکمان

پای ازرفتن بماندای جوان
بگذری اینجازنام وهم زِنان

عاقبت باشد فنا درانتظار
عاقبت باشدفناپایان کار

چون نماند طاقت درماندگی
وارهاند  مرگتان از زندگی

پیر چون آن هفت وادی کردیاد
پای آن دیوار آسان جان بداد

محمودمنطقیان

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(sobhekherad.ir) 

این خبر را به اشتراک بگذارید :